در فصل بارش سنگ همچو آینه بمان بر جان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران
در انتظار زمان آینده شب راسحر کنباکوله باری از نور ازشب گذر کنسرمست و عاشقانه در خود نظر کنبشکن در قفس را از تن رهاشودرمان درد دردمندان را دواشو از خود دمی برون آمحو خدا شو خورشیدی در جان تو پنهان است دریا از یاد تو پریشان است عاشق شو زیرا عاشق انسان است دنیا در چشم عاشق نفسی است بی عشق عالم قفسی است آزاد از بند و دام قفس شو با عشق هم نفس شو در انتظار روز آینده شب را سحر کن با کوله باری از نور از شب گذر کنسرمست و عاشقانه در خو
برچسب: نویسنده: حامد کریمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:28
عشق از انسان چه موجود عجیبی ساخته است...---------------------------------------------------------------------------
بسکه آن لبخند سِحر دلفریبی ساخته استآدمی مثل من از دنیا به سیبی ساخته استخاکیان بالاتر از افلاکیان میایستندعشق از انسان چه موجود غریبی ساخته استدوستی در پیرهن دارم که با من دشمن استاعتماد از من برای من رقیبی ساخته است«زهر» می نوشد و من شهد می پندارمشعقل ظاهر بین چه تردید عجیبی ساخته استهرچه میبارد در این صحرا نمی روید گلیچشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته استمن دوای درد خود ر
برچسب: نویسنده: حامد کریمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:28

سلام لازم دونستم اول کار برات یه پست بذارم ...برای این روزای اول کارت ...روزای وسط سال ...روزای اخر سال ...و نهایتا برد تو رو با تموم وجودم تماشا کنم ...
تو فقط منتطر بمون با صبر با صبر با صبر ...
این روزای قشنگ رو قشنگ ترش کن عزیز... همونی هستی که میخوام ...همون بمون که میخوای:)
روزت خوسجیل و قسنگ!!!
برچسب: نویسنده: حامد کریمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:28